رمان

توسکا 20


این روزا آهنگای آرشاویرم یه حس و حال دیگه داشت ... حالمو خیلی دگرگون میکرد ولی عادت کرده بودم به خودم تلقین کنم که هیچ کدوم از این آهنگا رو واسه من نمی خونه .... هیچ کدومش خطاب به من نیست ... اشک صورتم رو خیس می کرد ... حس بدی داشتم ... بین خواستن و نخواستن در نوسان بودم ... نمی فهمیدم دارم چی کار می کنم ... اما یه چیزی رو خوب می دونستم ... می خواستم واسه شهریار همسر خوبی باشم ... باید فراموش می کردم ... حتی اگه شده به قیمت فراموش کردن خودم ...
خواب و خواب جلوی آینه داشتم آرایش می کردم ... اگه با این صورت پف آلود بدون آرایش هم می رفتم شهریار از انتخابش پشیمون می شد ... ازتصورات خودم خنده ام می گرفت ... مامان تا دم در بدرقه ام کرد و وقتی دید شهریار منتظرمه رفت .... حتی نیومد بیرون یه سلام بهش بکنه ... دل گرفته مامان هم به دل گرفته من دامن می زد ... سوار بی ام و خوش رنگش که شدم لبخند زد و گفت:
- سلام خانوم ... صبح عالی متعالی!
- سلام ...
خمیازه کشدارم به خنده انداختش و گفت:
- اوووو چه خمیازه ای هم می کشه! خوابت می یاد؟
- پ ن پ ... صبح اول صبحی بیداریم می یاد ...
خندید و گفت:
- حالا چرا می زنی؟
- آخه فشم رفتنمون چی بود؟ می گرفتیم می خوابیدیم دیگه ...
خم شد از صندلی عقب نایلون حاوی آب میوه و کیک رو برداشت داد دستم و گفت:
- غر نزن ... اینو بخور تا یه کم سرحال بشی ...
- نمی خوام گرسنه نیستم ...
- نباشی! باید صبحونه بخوری ... تازه این پیش درآمدشه ... بچه ها قراره کله پاچه بگیرن ... دوست داری که؟
- بدم نمی یاد ...
- پس فعلا اینو بخور ...
ناچارا آب میوه رو برداشتم و مشغول شدم ... لحظاتی بعد رسیدیم سر قرار ... حدود بیست ماشین پشت سر هم ردیف پارک شده بودن ... یکی از آبمیوه ها رو باز کردم گرفتم جلوی دهن شهریار و گفتم:
- خودتم بخور ...
با شیطنت نگام کرد و گفت:
- اگه خودت بگیری جلوی دهنم قول می دم همه شو بخورم ...
و توی همون حالت خم شد و شروع کرد به خوردن .... با خنده گفتم:
- ا زشته یکی می بینه ... بگیر خودت بخور ...
- زشت اونه که منو و تو بهمون خوش نگذره ... راحت باش بابا ... خودمو خودتو عشقه ...
داشتم چپ چپ نگاش می کردم که کسی زد به شیشه ... یکی از دوستای شهریار بود ... شهریار سریع پیاده شد ... می دیدم که پسره داره سر به سرش می ذاره و شهریار هم با خنده می زنه تو سر پسره ... داشتم به کاراشون می خندیدم که یهو چشمم افتاد به یه آ یو دی مشکی ... بین ماشینا پارک شده بود ... پلاکشو نمی دیدم ... یعنی ممکنه خودش باشه؟ زل زده بودم به ماشینه و حواسم دیگه نبود ... یهو شهریار پرید بالا و گفت:
- ببخش تنهات گذاشتم عزیزم ... بچه ها دیگه دارن راه می افتن منتظر یکی بودیم که اومد ...
انگار صداشو نمی شنیدم .... هنوزم چشمم به آ یو دی بود ... دستشو جلوی صورتم تکون داد ...
- خانومی حواست هست؟
تکونی خوردم و گفتم:
- هیچی ... ببخش ... ماتم برده بود ...
- اوکی ... انشالله که حواست به ماشین آرشاویر نبوده ...
خدای من!!!! پس خودش بود ... مثل سنگ سخت شدم ...
- مگه اونم اومده؟
- آره متاسفانه ... با خواهرش ...
- به درک!
نگام کرد ... انگار خیلی هم مطمئن نبود ... ولی گفت:
- واقعاً
راه داشت توی سکوت سپری می شد ... همه حسم پریده بود ... اعصابم خورد بود ... دوست نداشتم آرشاویر مدام جلوی چشمم باشه ... برام عجیب بود که شهریار هم سکوت کرده ... بدون حرف زل زده بود به جاده ... اخم ظریفی هم بین ابروهاشو خط انداخته بود ... جلوی ویلای بزرگی توقف کردیم ماشینا رو پشت سر هم پارک کرده و پیاده شدیم ... پاهام داشت می لرزید و ضربان قلبم نا خود آگاه بالا رفته بود ... با چشم داشتم دنبال ماشین آرشاویر می گشتم... اون جلو پارک شده بود ... زل زده بودم به ماشین که کسی زد سر شونه ام! برگشتم ... آرشین با خنده گفت:
- سلاااام ! فکر کردم نیستی ... دیدم ماشینت نیست ...
- سلام ... خوبی تو؟ با ماشین یکی از بچه ها اومدم ...
- وای چه خوب! از تصور اینکه باید تنها بمونم تا اینجا به جون آرشاویر غر زدم ... بین خودمون بمونه اونم اعصابش خورد شد وقتی دید نیستی ...
با اخم گفتم:
- بیخیال آرشین!
از جدیتم تعجب کرد و فقط نگام کرد ... سعی کردم لبخند بزنم و گفتم:
- من با شهریار اومدم ... منو ندیدی تو ماشینش ...
- با شهریار؟!!!!
- آره ... چرا تعجب کردی؟
- ببخشید توسکا ... به خدا قصد فضولی ندارم ... ولی حس می کنم زیادی باهاش صمیمی شدی ...
الان وقتش بود ... دیگه باید می فهمید ... آهی کشیدم و گفتم:
- شهریار نامزدمه آرشین ...
قیافه آرشین دیدنی شد ... رنگش شد رنگ گچ ... لبش شروع به لرزش کرد و قبل از اینکه بتونم حرفی بزنم بغضش ترکید و به هق هق افتاد ... با ترس بغلش کردم و گفتم:
- خدای من! آرشین!!!!
سریع کشیدمش کنار که کسی متوجه قضیه نشه ... آرشین توی بغلم داشت مثل بید می لرزید ... هر چی باهاش حرف می زدم هم آروم نمی شد ... صدای آرشاویر بند دلم رو پاره کرد:
- چی شده؟!!! آرشین ...
اومد طرفمون و بی توجه به من آرشین رو کشید توی بغلش ... در حالی که تند تند می بوسیدش ازش می پرسید چی شده ... چقدر به آرشین حسودی کردم ... یه روزی این لبا به صورت من بوسه می زدن ... آخ که چقدر دلم می خواست جای آرشین ... به خودم توپید:
- زهرمار! در دلتو بذار .... تو الان نامزد کس دیگه ای هستی ...
آرشاویر با عصبانیت گفت:
- چشه این؟ چی بهش گفتی اینجوری شد؟
حرصم در اومد ... پسره ... چی بهش می گفتم؟ هیچی لایقش نبود ... شونه ای بالا انداختم و با بالاترین حد کینه گفتم:
- فقط بهش گفتم با شهریار نامزد کردم ... همین ...
به دنبال این حرف حتی صبر نکردم که ببینم عکس العملش چیه ... سریع عقب گرد کردم و از اونجا فاصله گرفتم ... بدنم بدجور داشت می لرزید ...
شهریار سریع خودشو رسوند به من و گفت:
- چی شده عزیزم؟ چرا رنگت پریده؟
- هی ... هیچی ...
دستمو گرفت و زمزمه وار گفت:
- به من دروغ نگو ... اگه نمی خوای هیچی نگو ولی دروغم نگو ...
زل زدم توی چشمای زلالش ... واقعا دروغ گفتن بهش برام سخت بود ... سرمو تکون دادم و حرف نزدم ... آهی کشید و گفت:
- بیا بریم تو ... بچه ها منتظرن ...
- تو ... تو برو منم می یام ...
- می خوای بمونی اینجا واسه چی؟
- می خوام یه کم اطرافو دید بزنم ... ویلای خوشگلیه ...
یه جوری نگام کرد انگار که می گفت خر خودتی! ولی هیچی نگفت و راهشو کشید رفت ... از خودم بدم اومدم ... چه راحت داشتم دروغ می گفتم ... عقب گرد کردم ... می خواستم ببینم حال آرشین چطوره ... توی بغل آرشاویر هنور داشت گریه می کرد ... آرشاویر محکم بغلش کرده بود و داشت باهاش حرف می زد ... خواستم برم طرفشون که صدای آرشاویر سرجا میخکوبم کرد:
- خواهر من ... من دارم به تو می گم این اتفاق نمی تونه بیفته ... چرا اینجوری می کنی؟ اون داره برای من و تو فیلم بازی می کنه ...
- فیلم چیه؟ ندیدی با شهریار اومده ... ندیدی چقدر باهم صمیمین ...
نگاه آرشاویر رفت به سمت آسمون ... فک منقبض شده شو از اینجا هم می تونستم ببینم ... گفت:
- چرا ... چرا دیدم ... اما دلیل نمی شه ...
- می خوای بشینی تا از دستت بره؟ حیفه توسکاست ... به خدا حیفه توسکاست ...
دیگه طاقت نیاوردم ... چرخیدم و برگشتم سمت ویلا ... برام عجیب بود حرفای آرشاویر ... چرا فکر می کرد من دارم فیلم بازی می کنم؟ دیگه از این جدی تر؟ شهریار دستمو کشید و گفت:
- باز که رفتی تو فکر خانومم!
- ببخشید شهریار ...
- بیخیال عزیزم ... بیا تا قضیه رو واسه همه توضیح بدیم ... بدجور دارن نگامون می کنن ...
بهش لبخند زدم و شهریار با خنده و آب و تاب قضیه رو برای همه بلند بلند گفت ... وسط حرفاش بود که آرشین و آرشاویر هم اومدن داخل و شهریار با بی رحمی زل زد توی چشمای آرشاویر و گفت:
- به من تبریک نمی گی آرشاویر؟
آرشاویر با غیض به من خیره شد و گفت:
- واسه چی؟
شهریار دستمو کشید و گفت:
- واسه به دست آوردن این فرشته ...
آرشاویر قدم قدم به شهریار نزدیک شد ... چنان به دستای ما دو تا نگاه می کرد که وحشت کردم و به نرمی دستمو از دست شهریار در آوردم. بچه ها مشغول جمع اوری وسایل بودن تا همه بریم رستوران ... شهریار قول ناهارو به همه داده بود ... قلبم داشت تند تند می کوبید ... جلوی شهریار توقف کرد ... زل زد توی چشماش و گفت:
- این فرشته مثل ماهی می مونه ... لیزه ... خیلی لیزه ... باید محکم نگهش داری ... وگرنه محاله توی دستات بمونه ...
شهریار پوزخندی زد و گفت:
- اون ماهی از دستم سر هم که بخوره ... آخرش بر می گرده پیش خودم ... مهم اینه که صیادشو دوست داره ...
خدایا اینا چی داشتن می گفتن به هم؟ مگه دوئل بود؟ آرشاویر پوزخندی زد و گفت:
- خیلی صیادا براش دندون تیز کردن ...
- من نگهبان خوبیم ...
- امیدوارم که باشی ... اما ... زیادم دل خوش نکن ...
بعد زد سر شونه شهریار ... از کنارش رد شد ... اومد ایستاد جلوی من و زمزمه وار گفت:
- امیدوارم ... در کنارش خوشبخت بشی ...
بعدم پوزخندی زد و راهشو کشید و رفت ... نفس کم اورده بودم ... آرشین هم با لبخندی تلخ تبریک گفت و رفت کنار برادرش ... شهریار فشاری به کمرم وارد کرد و گفت:
- اینم یه چیزیش می شه ها ...
ناراحت شدم ... دوست نداشتم کسی در مورد آرشاویر اونجوری حرف بزنه ... اما نمی شد هم حرفی بزنم ...همه وسایل رو تند تندسر جاهاشون قرار دادیم ... سه تا اتاق خیلی بزرگ داشت که یکی شد اتاق دخترا یکی اتاق پسرا و یکی هم مخصوص وسایل ... بعد از اینکه همه چیز رو جا دادیم حاضر شدیم تا بریم رستوران ... بچه ها با شعرایی که می خوندن ما رو به خنده می انداختن ...
- کوچه تنگ و تاریکه عروس قشنگ و باریکه ...
- کوچه مون آجریه دومادمون تاجریه
شهریار با خنده سر تکون داد و در ماشین رو برام باز کرد ... یکی از پسرا گفت:
- بچه ها آرشاویر و خواهرش نمی یان ...
- ا چرا؟
- می گه حال خواهرش خوب نیست می خواد بمونه کنارش ...
شهریار با بی تفاوتی گفت:
- بریم بچه ها ... براشون غذا می گیریم ...
همه حواسم به اونا بود ... کاش می یومدن ... کاش آرشین چیزیش نشه ... کاش ...

صدای شهریار منو از جا پروند ...
- باز که رفتی تو فکر خانوم ...
- هان؟
- می گم باز که رفتی تو فکر ... چرا؟ چیزیته؟
- نه ...
بازم دروغ گفتم و بازم شهریار پوزخند زد ... از طعم غذا هیچی نفهمیدم ... بچه ها شوخی می کردن سر به سرمون می ذاشتن و رستورانو گذاشته بودن روی سرشون ولی من انگار تو این دنیا نبودم ... چرا اصلا برای آرشاویر مهم نبود ... انگار نه انگار که من میخواستم ازدواج کنم ... چقدر دوست داشتم ناراحت بشه ... پکر بشه ... داد و بیداد کنه ... ولی انگار نه انگار ... شهریار دیگه به پر و پام نپیچید ... شاید برای اونم دیگه اهمیتی نداشت ... بیچاره چقدر ازم بپرسه چته! اگه آدم بودم جلوی خودم و احساسمو می گرفتم ... بعد از ناهار برگشتیم ویلا و من بی توجه به شهریار پریدم توی اتاق که ببینم آرشین چطوره ... خواب بود ... خبری هم از آرشاویر نبود ... نشستم کنارش و به نرمی موهاشو نوازش کردم ... صدای زنگ اس ام اسم بلند شد ... گوشیو برداشتم ... شهریار بود:
- می یای بریم قدم بزنیم؟
اون بیچاره چه گناهی کرده بود؟ نباید باهاش اینجوری رفتار می کردم ... نوشتم:
- الان می یام ...
لباسمو عوض کردم و رفتم بیرون ... هوا خیلی سرد بود ... شهریار جلوی در منتظرم بود ... بهش لبخند زدم و گفتم:
- روی نهار پیاده روی چندان نباید جالب باشه ...
دستشو انداخت دور کمرم منو چسبوند به خودش و گفت:
- با تو همه چیز جالبه ...
- ا شهریار ...
- جانم؟
- لوس نشو ...
- اگه این کارا لوس بازیه من از همه لوس ترم ... گفته باشم ...
خندیدم و شهریار با اخم گفت:
- کاش توام یه ذره لوس می شدی واسه من ...
خنده ام شدت گرفت و به ناچار منم دستمو انداختم دور کمرش ... اون چه گناهی کرده بود که مجبور بود سردی منو تحمل کنه؟ شهریار منو بیشتر چسبوند به خودش و با خنده گفت:
- آخ! برسه روزی که من با تو دمبل بزنم ...
سر جام وایسادم و با تعجب گفتم:
- چی؟
خندید و گفت:
- فکر کن! روزی پنجاه تا دمبل باهات می زنم ...
- شهریااااااررررر ...
- جون دلممممم؟
دستمو از دور کمرش باز کردم و گفتم:
- می کشمت ... منو مسخره می کنی؟
شروع کرد به دویدن و منم به دنبالش ... رسیدیم نزدیک رودخونه ... وایسادم و گفتم:
- می ندازمت تو رودخونه ها ...
اونم وایساد و گفت:
- آبش خیلی یخه ... بیفتم تو آب ایست قلبی می کنم می میرما ...
- چرا؟!
- چون دویدم ... بدنم داغه ... یهو که بیفتم توی آب یخ اینجوری می شم ...
سریع بازوشو گرفتم و گفتم:
- وای نه شهریار خدا نکنه ...
بازوهامو گرفت منو کشید تو بغلش و گفت:
- پس تو برای من نگرانم می شی ؟
اینقدر حرکتش ناگهانی بود که هیچی نتونستم بگم ...
دست کشید توی موهام و زمزمه وار گفت:
- الان که دارم حست می کنم می فهمم که چقدر دوستت دارم ...
به نرمی گونه مو بوسید ... خدایا این داشت چی کار می کرد؟؟؟؟ سریع پسش زدم و با نفس نفس گفتم:
- نه شهریار ...
شهریار با تعجب گفت:
- چی شد عزیزم؟
- الان نباید ... نباید به من دست بزنی ... همه چیزو خراب نکن ... نمی خوام الان ...
سریع دستمو گرفت و گفت:
- باشه عزیزم ... باشه می فهمم چی می گی ... منو ببخش من زیادی تند رفتم ... آروم باش گل من ...
آب دهنمو قورت دادم و گفتم:
- برگردیم ....
- باشه عزیزم بر می گردیم ... فقط تو آروم باش ...
- خوبم ...
با نگرانی نگام کرد ناچارا بهش لبخند زدم ... جواب لبخندمو داد و دوتایی راه افتادیم سمت ویلا ... سکوت کرده بودیم ... انگار داشتیم به اتفاقی که افتاده بود فکر می کردیم ... برام قبولش سخت بود که اجازه بدم مرد دیگه ای بهم دست بزنه ... اعصابم حسابی خورد بود ... به در ویلا که رسیدیم ماشین آرشاویر رو دیدم که داره بهمون نزدیک می شه ... نا خودآگاه سرجام وایسادم ...

شهریار دستم رو کشید و گفت:
- بیا ... چرا وایسادی؟
- هیچی ... بریم ...
دوباره راه افتادم ... آرشاویر ماشین رو پارک کرد و پیاده شد ... زل زده بود توی چشمام ... منم خیره شده بودم به اون ... در ماشینو کوبید به هم ... جوری که گفتم خورد شد .... سیگاری از جیب پالتوش در آورد و همینطور که نگام می کرد آتیشش زد ... اولین پکو که زد شهریار در ویلا رو باز کرد و با فشار آرومی منو هل داد تو ... داشتم به این فکر می کردم که آرشاویر چند وقته خیلی سیگار می کشه ... شهریار با خنده رو به جمع گفت:
- بابا چرا نشستین؟ پاشین گرم کنین ...
انگار همه منتظر همین حرف بودن ... ضبط رو روشن کردن و ریختن وسط ... شهریار دستمو کشید و گفت:
- بیا عزیزم ... بیا که می خوام کاری کنم همه غم هات یادت بره ...
پس فهمیده بود من خیلی غم دارم ... ناچارا باهاش همراه شدم ... یکی از پسرا تند تند شامپاین باز می کرد و برای بقیه می ریخت و می داد دستشون ... اهل این چیزا نبودم ... شهریار به پسره اشاره کرد که برای ما هم بریزه ... با تعجب گفتم:
- تو می خوری؟
- گاهی وقتا بد نیست ... برای اینکه یه چیزایی یادت بره ...
حرفش مشکوک بود ... ولی به روی خودم نیاوردم و گفتم:
- ولی شهریار ...
- اشکال نداره عزیزم ... همیشه که نمی خورم شاید یکی دوبار در سال ...
- نخور ...
- من می خورم ... توام بخور ...
- چی؟!!! من؟! نه!
- چرا ... یه بار اشکال نداره ... با خودم بخوری که طوری نیست خودم هواتو دارم ...
- اذیت نکن شهریار ...
- اگه یه بار بخوری خودت طالبش می شی ... سنگین نیست ... باور کن اتفاقی نمی افته ...
داشتم دو دل می شدم .. راست می گفت ... اون شوهرم بود ... اشکالی نداشت که! بااین دلایل مسخره داشتم خودمو راضی می کردم ... وقتی دید نرم شدم دستمو کشید به سمت مبل ها ... منو نشوند و خودش رفت دو تا جام پر از پسره گرفت و اومد سمتم ... جام رو گذاشت روی میز کنار دستم و گفت:
- بخور عزیزم ... گوارای وجودت ...
خواستم جام رو بردارم که دستی از پشت سر دستمو گرفت ... نگاه کردم ... آرشاویر بود ... با غیض خیره شد توی چشمام ... آب دهنمو قورت دادم و گفتم:
- چیه؟
بدون اینکه حرفی بزنه جام رو برداشت و یه جام دیگه داد دستم ... بعد هم سری به تاسف تکون داد و رفت ... نگام چرخید سمت شهریار ... بی توجه به من داشت به حرفای پسری که در گوشش پچ پچ می کرد گوش می داد ... صبر کردم تا پسره رفت ... خدا رو شکر ندید که آرشاویر چه نگاهی به من کرده وگرنه اینبار حتما باهاش درگیر می شد ... لبخندی زد و جامشو زد به جامم و گفت:
- به سلامتی تو ...
و جرعه ای نوشید ... بسم الهی گفتم و منم یه جرعه خوردم ... اما از تعجب ابروهام پرید بالا ... شربت آلبالو بود ... منو باش که منتظر چه طعم گسی بودم ... پس بگو چرا آرشاویر جام ها رو با هم عوض کرد ... تو دلم سر خودم داد زدم:
- احمق می خواستی چه غلطی بکنی؟ حتما باید آرشاویر حواسش بهت باشه؟ خودت اراده نداری؟
نفس آسوده ای کشیدم که راحت شدم و جرعه ای دیگه خوردم ... شهریار لبخندی زد و گفت:
- چطوره؟
فقط خندیدم ... چی می تونستم بهش بگم ... خودشو بیشتر کشید سمت من و گفت:
- گفتم که فوق العاده اس ...
سعی کردم ازش فاصله بگیرم ولی نمی شد ... محکم چسبیده بود بهم ... تا ته جامشو که در آورد دستمو کشید و دوباره برد وسط ... نمی خواستم برقصم به خصوص که مستیشو به خوبی حس می کردم ... دنبال یه راه فرار بودم که چشمم افتاد به آرشاویر ... طبق معمول داشت سیگار می کشید و با خشم خیره شده بود به ما دو نفر ... با عجر نگاش کردم ... چاره ای نبود ... فعلا تنها کسی که می تونست نجاتم بده آرشاویر بود ... خشمش تبدیل به تعجب شد و یه کم نگام کرد ... همه التماسمو ریختم توی چشمام و نگاش کردم ... یهو از جا کنده شد ... انگار فهمید چه مرگمه ... با چشم دنبالش کردم ... رفت سمت آرشین که یه گوشه کز کرده بود و تند تند یه چیزی بهش گفت ... نگاه آرشین چرخید سمت من ... سری تکون داد و بلند شد اومد سمتم ... به من که رسید بدون حرف دستمو گرفت و رو به شهریار گفت:
- شهریار خان ... با اجازه تون من یه کم توسکا رو قرض می گیرم ...
شهریار نتونست مخالفتی بکنه و من از ته دل نفس آسوده ای کشیدم ... یه کم که فاصله گرفتیم گفت:
- باهاش راحتی نیستی؟ نه؟
صادقانه و با ناراحتی گفتم:
- مست بود ...
- جدی؟!!!
- آره ...
- اوه خدای من ...
- ممنون که اومدی نجاتم دادی ...
لبخند زد و گفت:
- کاش یه روزی هم تو منو از این عذاب نجات بدی ... باتعجب نگاش کردم ... منظورش چی بود ... ولی اون حواسش اصلا به من نبود ... رد نگاهشو گرفتم ... آرشاویر بی توجه به ما از در ویلا رفت بیرون و آرشین با نگرانی بدرقه اش کرد ... وقتی در ویلا رو زد به هم آرشین برگشت سمت من ولی هیچی نگفت ... اون هم که هر ازگاهی با حرفاش امیدوارم می کرد دیگه حرفی نمی زد ... تا شب بچه ها توی هم لولیدن و خوردن و کثافت کاری کردن ... دیگه خسته شده بودم ... چه جوری باید تا فردا عصر بینشون دووم می آوردم ... شب که شد بساطشون رو جمع کردن و قرار گذاشتن که برای شام بریم کنار رودخونه ... دوست داشتم نرم اما آرشین گفت:
- بیا بریم ... بهتر از تو ویلا موندنه ... اگه تو بیای منم تنها نیستم ...
- آخه با این وضع شهریار ...
- شهریار کمتر از بقیه خورده ... زود از سرش می پره نترس من هواتو دارم ...
آرشاویر هم برگشت و خیال آرشین راحت شد ... تصمیم داشتم تموم مدت کنار آرشین بمونم حداقل بهتر از شهریار و آرشاویر بود ... همه با هم حاضر شدیم و راه افتادیم ...

قرار شد آرشاویر فقط ماشینش و بیاره ... بقیه پیاده رفتیم ... اونجا دو تا چادر زدن و مشغول درست کردن آتیش شدن ... هوا از ظهر خیلی سردتر شده بود ... من و آرشین نشستیم روی یه تیکه سنگ و مشغول تماشای بقیه شدیم ... یه جورایی همه داشتن تلو تلو می خوردن و ما خنده مون گرفته بود ... شهریار مستی از سرش پریده بود و هی سعی می کرد به من نزدیک بشه ولی من از جام تکون نمی خوردم ... از دستش دلخور بودم ... الان که من پیشش بودم نباید می خورد ... آرشاویر توی ماشینش نشسته بود و پیاده نمی شد ... آرشین از جا بلند شد و بلند داد زد:
- آرشاویر ضبط ماشینتو روشن کن داداشی ... حوصله مون سر رفت ...
بقیه دختر پسرا هم تایید کردن ... یکی دو نفر هم اصرار کردن خودش بخونه که با اخم گفت:
- گیتارمو نیاوردم ...
می دونستم که دروغ می گه ... آرشاویر گیتارش همیشه دنبالش بود ... بدون حرف دیگه ای ضبط ماشینش رو روشن کرد ... سرم رو به شونه آرشین تکیه دادم ... دوست داشتم ببینم اینبار چه آهنگی گذاشته ... کاش آهنگای خودش باشه ...

- اگه پرسید ازت هنوز تو فكرمی
بخند و بش بگو یه تجربه بودم همین
اگه پرسید تا حالا واسه من گریه كردی
بگو نه ولی بگو گریه كردم كه برگردی
حواست نیست به این حالی كه من دارم
حواست نیست كه من چقد دوست دارم
حواست نیست همش گریه شده كارم
نفهمیدی من اونم كه تو رو تنهات نمیذارم
بهش نگو یه سالو ما با هم زندگی كردیم
نگو یه روز نبودم یه عمر گریه میكردی
بهش نگو كه گفتی زندگی بی من نمیشه
قسم خوردی بمونی تــــا همیـــــشه
حواست نیست چقدر خراب و داغونم
بدون تو تك و تنها نمیتونم
چرا انقد كنار اون تو آرومی
نگو از گریه هام چیزی نمیدونی
حواست نیست به این حالی كه من دارم
حواست نیست كه من چقد دوست دارم
حواست نیست همش گریه شده كارم
نفهمیدی من اونم كه تو رو تنهات نمیذارم
( حواست نیست اشوان )
همه بدنم داشت می لرزید ... سرمو آوردم بالا ... چشمام تو چشمای سیاه آرشاویر گره خورد ... چرا چشماش اینقدر برق می زد ... نکنه اشک بود توی چشماش که اینجوری داشت آتیشم می زد؟ طاقت نیاوردم .. از جا بلند شدم و رفتم کنار رودخونه ... آب با خروش در جریان بود ... بدنم داغ شده بود ... نه از حرارت آتیش ... از حرارت آهنگی که شنیده بودم ... چقدر دلم هوای گریه داشت ... این اشکای لعنتی کی بند می یومدن ... این روزای کوفتی کی تموم می شدن؟ دیگه خسته شده بودم ... دست کسی دور کمرم حلقه شد ... برگشتم ... شهریار بود ... خواستم خودمو بکشم کنار الان اصلا حوصله شو نداشتم ... ولی شهریار خودشو بیشتر چسبوند به من و گفت:
- بعضی وقتا برای آدم لذت داره که چشماشو ببنده و خیلی چیزا رو نبینه ... با مشروب خودشو بزنه به مستی تا یادش بره ...
با تعجب گفتم:
- چی می گی شهریار؟
دستشو تنگ تر کرد و گفت:
- چیز مهمی نیست عزیزم ... من خوب می شم .. اگه تو خوب بشی ... این غم توی چشمات ... این ناراحتیت ... این که منو ... منو ...
- تو رو چی؟
- فکر نکن نمی فهمم چی توی دلت می گذره ... می فهمم .. اما .... نمی خوام باور کنم ... من دوستت دارم ... نمی خوام به هیچ عنوان از دستت بدم ...
هیچی نگفتم ... به خروش آب خیره شدم ... حرفی نداشتم که بزنم ... شهریار آهی کشید و گفت:
- فکر می کردم این مسافرت برای هر دومون به یاد موندنی می شه ... اما فکر نمی کردم به کام تو زهر بشه و منم از غم تو آتیش بگیرم ...
حرفاش که تموم شد دوباره آهی کشید و ازم فاصله گرفت ... نا خود آگاه راه افتادم .. داشتم ظلم می کردم ... شهریار بیچاره غمش از منم بیشتر بود ... خیلی سخته آدم با چشم ببینه که همسرش دلش جای دیگه است ... اما چی کار کنم؟ اون خودش خواست .. حتی هنوزم می خواد ... منم دوست دارم یه همسر ایده آل باشم براش ولی وقتی نمی شه چی کار کنم؟ کنار رودخونه رو گرفتم و شروع کردم به قدم زدن ... به تنهایی احتیاج داشتم ... نمی دونم چقدر رفته بودم که صدایی پشت سرم بلند شد ... انگار که پای یکی رفت روی یه تیکه چوب ... سریع برگشتم ... آرشاویر!!!! دقیقا پشت سرم بود ... نگاهمو که دید دستاشو برد بالا و گفت:
- ببخش ... نمی خواستم بترسونمت ...
بازم سیگار لای انگشتش داشت می سوخت ... خودمو بغل کردم و گفتم:
- نه ... نترسیدم ... دنبال من اومدی؟
- نه ... داشتم برای خودم راه می رفتم که دیدمت ...
- آهان ...
ماه توی آسمون نورشو انداخته بود توی آب ... فضای رویایی ساخته بود فقط اگه هوا اینقدر سرد نبود ... نفسمو با صدا دادم بیرون و گفتم:
- مزاحمت نمی شم ...
کاش یه چیزی بگه ... کاش نذاره برم ... صداش بلند شد:
- میشه با هم قدم بزنیم؟
ای خداااا نوکرتم ... لبخندمو قورت دادم و گفتم:
- باشه ...
انگار امشب هر دو شمشیرامون رو غلاف کرده بودیم ... شونه به شونه ام راه افتاد و گفت:
- هوا خیلی سرده ...
- آره خیلی ...
- سردته؟!
- یه کم ...
پالتوشو بدون درنگ در آورد ... سریع گفتم:
- نه لازم نیست .. خودت سردت می ...
نذاشت حرفمو تموم کنم ... پالتو رو انداخت سر شونه ام و گفت:
- نه من سردم نیست ...
پالتو رو کشیدم توی بغلم و با لذت بو کشیدم ... بوی عطرش هنوز هم دیوونه ام می کرد ... این آخرین دفعاتی بود که می تونستم از با آرشاویر بودن لذت ببرم ... بعد از اینکه برگردیم ... وقتی عقد کنم با شهریار همه چی تموم میشه و من دیگه حتی نمی تونم اونو ببینم ... سیگار بعدی رو روشن کرد ... با بهت گفتم:
- چقدر سیگار می کشی؟!!!
- تلقین ...
- تلقین؟!!!! یعنی چی؟
- یعنی اینکه فکر می کنم آرومم می کنه ... ولی هیچ تاثیری نداره ...
- مگه نا آرومی؟
- داغونم ... داغون تر از چیزی که فکرشو بکنی ...
- چرا؟
- دلیلشو خودم هم نمی دونم ... یه چیزی می خوام ... ولی به خودم می گم نباید بخوام ... یعنی یه چیزی که نباید بخوام رو به شدت می خوام ...
خندید و گفت:
- خودمم نفهمیدم چی گفتم ...
- آرشاویر ...
- جانم ...
چی می خواستم بگم؟ می گفتم منو ببخش و یه فرصت دیگه بهم بده؟ خوب معلومه که می گه نه ... آهی کشیدم و گفتم:
- هیچی ...
اونم که مشتاقانه به من خیره شده بود آهی کشید و پک محکمی به سیگارش زد ... گفتم:
- من می خوام برگردم ...
- برگردیم ...
هیچ حرفی نزدیم ... نه از نامزدی من ... نه از مداوای آرشاویر ... چه گپ شیرینی بود ولی ... کاش تا صبح ادامه داشت ....

اشتیم می رسیدیم به بقیه که صداشو شنیدم:
- توسکا ...
سریع برگشتم ... نگاش کردم ... یه کم تو چشمام خیره شد و گفت:
- هیچی ... برو ...
سرمو انداختم زیر ... آهی کشیدم و رفتم سمت جمع ... بازم مشغول بزن و بکوب بودن ... با چشم دنبال آرشین گشتم ... شهریار وسط جمع داشت پذیرایی می کرد ... آرشین هم روی همون تخته سنگ نشسته بود ... بی اختیار رفتم سمت شهریار ... شهریار با دیدنم ایستاد و خیره شد بهم ... دستشو گرفتم توی دستم ... لبخند زدم ... لبخند تلخی تحویلم داد و گفت:
- خوبی؟
- آره ... خوبم ... شهریار ...
- جانم؟
- منو ... منو می بخشی؟
دستاشو گذاشت دو طرف صورتم و گفت:
- برای چی عزیزم؟
- من ... من ...
انگشت اشاره اشو گذاشت روی لبم و گفت:
- هیسسس لازم نیست چیزی بگی خانومم ... من تو رو درک می کنم ... اگه می بینی سر درگمم فقط چون نگرانم ... نگرانم که هیچ وقت نتونی فراموش کنی ...
با بغض گفتم:
- سخته شهریار ... بهتره تمومش کنیم ... من با این وصف نمی تونم ...
- چی می گی؟!!! تمومش کنیم؟! دیوونه شدی دختر؟
- شهریار ... من دارم برای خودت می گم ... خودمم دارم عذاب می کشم ... این درست نیست ...
دستمو کشید یه جای خلوت و گفت:
- درست نیست ... ولی طبیعیه گلم ...
- شهریارررر چطور می تونی؟
- عزیز دلم ... منم داغونم ... درست عین تو ... می بینم که نگاهت روی اونه ... می بینم که اونم همه حواسش به توئه ... منم اینارو می بینم و به خودم می پیچیم دوست دارم اونو له کنم و از تو بگذرم ... اما نمی شه ... اما اینقدر دوستت دارم که نمی تونم بگذرم ...
- شهریار ...
- هیچی نگو ... حرف از جدایی نزن ... من ازت نمی گذرم ...
پشتمو کردم بهش و گفتم:
- شهریار تو رو خدا ...
- همین که گفتم ... ساده به دستت نیاوردم ...
- اگه ... اگه تا آخر عمر نتونستم فراموش کنم ... اونوقت چی؟
- این تاوانه منه ... پاش وایمیسم ...
- تاوان چی؟
- تاوان اینکه ... نتونستم تو رو عاشق خودم بکنم ...
بعد از این حرف دستاشو کرد توی جیبش و برگشت بین جمعیت ... سرمو گرفتم رو به آسمون ... خدایا این چه دردی بود؟ کاش از اول شهریار رو انتخاب نکرده بودم ... شهریار درست لحظه ای ازم خواستگاری کرد که من از آرشاویر بریده بودم ... خدایا چرا با انتخاب اون هر دومون رو زجر دادم ... این زجر قراره تا کجا باشه؟ آرشاویر خدا ازت نگذره که این بلا رو سر زندگیم آوردی ... کاش هیچ وقت با طناز نرفته بودم تست بدم ... کاش هیچ وقت بازیگر نمی شدم ... کاش هیچ وقت با آرشاویر و شهریار آشنا نمی شدم ... کاش .... کسی از پشت محکم کوبید توی کمرم و گفت:
- چطوری؟!
آرشین بود ... لبخند زدم و گفتم:
- خوبم تو چطوری ...
- دیدمت با آرشاویر بودی ... چی می گفتین به هم ...
بمیرم که اینقدر خوش باوری ...
- هیچی ...
- هیچی؟ منو باش خوشحال شدم ...
زل زدم به سیاهی آب و چیزی نگفتم ... با بغض گفت:
- می دونی الان دلم چی می خواد؟
- چی؟
- شده تا حالا هوس کنی از ته دلت داد بزنی ... اونقدر که حنجره ات پاره بشه ؟
پوزخند زدم ... زیاد هوس کرده بودم اما هیچ وقت نشده بود ... نگاش که کردم دیدم داره به جمعیت نگاه می کنه ... با نفرت گفت:
- اینقدر سرشون داغه که عمرا نمی فهمن ...
اینو گفت و راه افتاد سمت تخته سنگی که درست وسط رودخونه قرار داشت ... مثل خرگوش از روی تخته سنگا می پرید ... با تعجب گفتم:
- چی کار می کنی؟
تخته سنگ رو نشون داد و گفت:
- می خوام داد بزنم ... اونجا ... بهترین جائه ... این جمعیت نیمه مست هیچی نمی فهمن ...
- نرو آرشین اونجا خطرناکه می افتی ....
- نه حواسم هست ...
رسید به تخته سنگ و رفت بالا .... با ترس گفتم:
- آرشین تو رو خدا ...
بی توجه به من سرشو گرفت رو به آسمون و شروع کرد داد زدن:
- خداااااااااااااااا .... خداااااااااااااااا .... خدااااااااااااااا

سایر قسمت های این رمان
[ دوشنبه سی و یکم تیر 1392 ] [ 19:52 ] [ ♥ آیسان ♥ ]
[ ]
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز - جدیدترین ابزار رایگان وبمستر