X
تبلیغات
♥ رمــــان ...... رمان ...... رمــــان ♥ - روزای بارانی 3

- در ماشین رو قفل کردی آرشاویر؟
آرشاویر سوئیچ ماشین رو توی جیبش فرو کرد و گفت:
- آره عزیزم ...
بعد خودش رو به توسکا که بالای پله ها منتظرش ایستاده بود رسوند دستشو انداخت دور شونه اش و گفت:
- موافقی یه کم توی حیاط بشینیم؟
توسکا نگاهی به دور تا دور حیاط بزرگشون انداخت و گفت:
- این وقت شب؟
- تازه ساعت یکه! فردا هم که جمعه است!
- باشه عزیزم ، بذار لباس عوض کنم می یام ...
بعد از رفتن توسکا، آرشاویر خودش رو روی صندلی های فلزی که کنار استخر کوچیکشون توی حیاط گذاشته بودن ولو کرد و به آسمون پر ستاره و شفاف خیره شد ... چقدر ته دلش احساس آرامش داشت، لمس بودن توسکا کنارش براش از هر چیزی توی این دنیا با ارزش تر و زیبا تر بود ... با حس دستای اون دور شونه اش چشماشو با لذت بست ... دستاشو نرم نوازش کرد و زمزمه وار گفت:
- عشق من ...
توسکا خم شد دم گوشش و پچ پچ وار گفت:
- دنیای من!
- خیلی دوستت دارم توسکا ...
توسکا خودشو کنار کشید روی صندلی کنار آرشاویر نشست و با لبخند گفت:
- مثلاً چند تا؟
- مثل نداره عزیزم!
توسکا خندید ... پای راستشو روی پای چپش انداخت و گفت:
- آرشاویر ...
- جون دلم؟
- امشب دلم یه چیزی خواست ...
- چی؟
- دیدی چقدر آترین نازه؟
- آره خیلی ... خدا به بابا و مامانش ببخشتش!
- دلم براش ضعف می ره بعضی وقتا ...
- از بس خوشگله!
- آرشاویر ...
- جونم؟!
- منم دلم می خواد ...
آرشاویر بهت زده به توسکا خیره شد ... حقیقتش این بود که توسکا داشت حرف دل اونو می زد ... اما خودش تا یه حال جرئت نکرده بود چنین چیزی رو از توسکا بخواد ... خوب میدونست که توسکا چقدر مشغله داره! نمی خواست به مشغله هاش اضافه کنه ... توسکا با ناراحتی گفت:
- چرا اینجوری نگام می کنی؟
بهت توی صورت آرشاویر تبدیل به خنده شد و گفت:
- به خدا عاشقتم! من از خدامه!
توسکا با سرخوشی دستاشو به هم کوبید و گفت:
- آخ جون! همه اش می ترسیدم قبول نکنی ... یا اینکه ... هیچی!
آرشاویر با کنجکاوی گفت:
- یا اینکه چی؟
توسکا می ترسید حرف دلش رو بزنه ... شروع کرد به من من کردن ... آرشاویر فهمید باز یه جا یه خبریه ... خیلی وقت بود که درک می کرد توسکا تا چه حد نگران برگشت بیماریشه و چقدر مراعاتش رو می کنه! خودش هم از این جریان رنج می برد اما کاری از دستش بر نمی یومد! اهی کشید و گفت:
- بگو توسکا ... بگو آروم جونم!
توسکا آروم شد ، لبخندی زد و گفت:
- می ترسیدم به بچه ات حسادت کنی ...
قلب آرشاویر لرزید ... خودش هم به این قضیه فکر کرده بود ... با خودخواهی تموم همه محبت توسکا رو برای خودش می خواست ... اما چاره ای نبود ... باید کم کم با این مسائل کنار می یومد ... سعی کرد لبخند بزنه:
- اگه بینمون فرق نذاری که حسودی نمی کنم خوشگل من ...
توسکا موهای فرش رو از توی صورتش کنار زد و گفت:
- خیلی آقایی!
آرشاویر لبخندی زد و گفت:
- از کلاسات چه خبر؟ خیلی وقته در موردشون حرف نزدیم!
- ترم جدید تاه شروع شده ... متقاضی خیلی زیاد بود، بعد از گرفتن تست ده نفر رو به زور انتخاب کردم! خیلی سخت بود ...
- خوبه! کاش می تونستم کمکت کنم، اما می دونی که وقتم خیلی کمه!
- می دونم عزیزم ، منم توقعی ندارم ، هم کارای آلبوم خودت هست، هم آهنگسازی برای دیگرون، هم کارخونه بابات ...
- ممنو که درک می کنی گلم! راستی شاگردای کلاست دخترن یا پسر؟
توسکا سعی کردم طبیعی باشه، آرشاویر همیشه از این سوالا میپرسید و توسکا عادت کرده بود، گفت:
- چهار تا پسر ، شش تا دختر ...
آرشاویر نفس عمیقی کشید و گفت:
- انشالله بازم بازیگرای موفقی رو تحویل کارگردانای سختگیر میدی ... یادمه از ترم قبلت دو تاشون برگزیده شدن ...
توسکا با شعف گفت:
- آره واقعاً! خودمم باورم نمی شد که اینقدر بچه ها با استعدادی باشن ...
- وقتی تو استادشونی ... چرا که نه؟
توسکا که حسابی از درون خوشحا بود چشمکی زد و گفت:
- کوچیک شماییم!
آرشاویر دستاشو از هم باز کرد و گفت:
- شیطونک!! پاشو بیا بغلم بریم تو ... این هوا داره وسوسه ام می کنه ...
توسکا از جا بلند شد پرید بغل آرشاویر و گفت:
- وسوسه چی؟
آرشاویر سرشو جلو برد ... با حالت خاص خودش و صدای بم شده اش گفت:
- وسوسه بوسیدن تو ...
لبهاشون که روی هم قفل شد ماه توی آسمون خندید ... این همه عشق آسمون رو هم به حسادت می انداخت ...



تاريخ : جمعه چهاردهم تیر 1392 | 14:22 | نویسنده : ♥ آیســ ـــان ♥ |